
پونزده سال پیش، وقتی اومدم تهران، به باباحاجی گفته بودن مرتضی توی خوابگاهه و زندگی براش سخته. نمیدونم چی بهش گفته بودن و چقدر نگران شده بود، فقط میدونم از اون روز به بعد، هر بار بهش زنگ میزدم، با همون صدای و لهجه محلیمان میپرسید: «بابا، خوبی؟ جات خوبه؟»
منم میگفتم: «آره بابا، خوبم. جام خوبه.»
ولی دفعه بعد باز میپرسید. انگار دلش میخواست هر بار خودش ازم بشنوه. مطمئن بشه که راحتم، که شب جایی دارم آسوده بخوابم، که خیلی بهم سخت نمیگذره. پونزده سال گذشت و من برای اون هنوز همون بچهای بودم که رفته بود تهران و شاید توی خوابگاه بهش سخت میگذشت.
اون موقعها نمیفهمیدم همین سؤال ساده یه روز چقدر دلم رو میلرزونه. فکر میکردم همیشه میشه زنگ زد، همیشه بابا گوشی رو برمیداره، همیشه قبل از اینکه حرفی بزنم، میپرسه: «بابا، خوبی؟ جات خوبه؟»
حالا دلم فقط همون صدا رو میخواد. همون چند کلمه رو. دلم میخواد یه بار دیگه زنگ بزنم و تو بپرسی و من، این بار، عجله نکنم برای رفتن سراغ حرفهای دیگه. بذارم صدات توی گوشم بمونه. بذارم بیشتر قربونصدقهت برم.
باباحاجی جان، دلم میخواد بیام خوسف، بیام سر مزارت، کنارت بشینم و بگم: «بابا، من خوبم. جام خوبه. راحت باش. دیگه نگران من نباش.»
بعد یه کم ساکت بشینم، دستم رو بذارم روی سنگت و بپرسم: «تو چی بابا؟ تو خوبی؟ جات خوبه؟»
به ننهجان که میگفتیم: «ننه، بیا ببریمت دکتر»، میگفت: «نه ننه، بابا تو خونه تنها میمونه.» حالا هی این حرفش توی سرم میچرخه. خودش باید میرفت دکتر، ولی فکرش پیش تو بود. دلش نمیاومد چند ساعت توی خونه تنها بمونی. لابد تمام مدتی هم که ازت دور بود، حواسش به خونه بود و به تو؛ که الان چی کار میکنی، چیزی لازم نداری، منتظر نموندی.
آدم اون روزها این حرفها رو میشنوه و ساده از کنارشون میگذره. بعد یه روز میبینه چقدر عشق توی همین جملههای معمولی بوده. توی همین «بابا تنها میمونه». توی همین «جات خوبه؟»
دیشب با خودم فکر میکردم باباحاجی کنج قبرستون خوسف تنها مونده. شب شده، همه رفتن خونههاشون، بابا اونجاست. دلم گرفت. یاد حرف ننهجان افتادم. گفتم بابایی که دلش نمیاومد توی خونه تنهاش بذاره، حالا اونجا چی؟
بعد با خودم گفتم: نه… تنها چرا؟
مادرش اونجاست. خواهرش اونجاست. عزیزاش نزدیکشن. اونجا هم کسانی رو داره که دلش براشون تنگ شده بود. ما اینطرف دلتنگشیم، شاید اونطرف کسی از دیدنش خوشحال شده باشه.
دلم میخواد فکر کنم مادرت منتظرت بوده، بابا. دیدتت، صدات زده، کنارش نشستی. بالاخره تو هم پسرِ یکی بودی. تو هم حتماً وقتهایی دلت میخواسته بری پیش مادرت؛ حتی وقتی خودت بابابزرگ شده بودی و اینهمه آدم دوستت داشتن و بهت تکیه میکردن.
شاید حالا مادرت ازت پرسیده: «خوبی؟ جات خوبه؟» و تو هم گفتی: «آره، خوبم.» فکر کردن به همین، یه کم آرومم میکنه.
من که نمیدونم اونطرف چه خبره. فقط دلم میخواد راحت باشی. دلم میخواد تنها نباشی. یکی کنارت باشه، یکی باهات حرف بزنه. دلم میخواد بدونم خوبِ خوبی.
اینجا هنوز خیلی چیزها هست که دلم میخواد برات تعریف کنم. هنوز گاهی یادم میره نیستی. یه لحظه فکر میکنم زنگ بزنم، حالت رو بپرسم… بعد یادم میافته. همون یه لحظهست که دوباره دلم خالی میشه.
میام پیشت بابا. میام کنارت میشینم و برات حرف میزنم. از خودم میگم، از زندگیم، از همون چیزهایی که دوست داشتی بدونی. اگه گریهم گرفت، نگران نشو. فکر نکن جام خوب نیست یا خیلی بهم سخت میگذره.
جام خوبه بابا. فقط دلم برات تنگ شده. برای نگرانیهات، برای اینکه هر چقدر هم بزرگ میشدم، تو باز میپرسیدی: «بابا، خوبی؟»
حالا منم که هی دلم میخواد بپرسم: «بابا، جات خوبه؟»
ایشالله که خوبه. ایشالله پیش مادرت، پیش خواهرت، پیش عزیزات راحتی. من همین رو میخوام. همونقدر که تو دلت میخواست من راحت باشم.
فقط اگر میشد یک بار دیگر صدایم کنی و بپرسی «بابا، خوبی؟»، این بار زود از کنارش نمیگذشتم. گوشی را محکمتر میگرفتم، چشمهایم را میبستم و میگفتم:
«آره بابا… حالا که صداتو میشنوم، خوبم.»
این یادداشت را به گفتوگو ببرید.